رضا قليخان هدايت

1208

مجمع الفصحاء ( فارسي )

خود تو دانى تنگ زندانى بود * بلبل خوش‌نغمه را مأواى زاغ هم مگر زين قوم برهاند مرا * ذات معطى تو از يك سر الاغ در اظهار ارادت و اشتياق نيست در حيّز امكان كه توان دادن شرح * اشتياقى كه به ديدار همايون دارم چون بگويم به زبان قلم سرگردان * كه دل از غيبت جانكاه شما چون دارم در دل و ديده گواه است خدايم كه همه * آرزومندى آن غرهء ميمون دارم به جهت بيمارى سلطان از بيم تكسرت جهان مىلرزد * از لفظ ملالتت زبان مىلرزد از غايت احسان تو بر هر ذاتى * بر جان تو صد هزار جان مىلرزد در حالت بيمارى ممدوح خود عرض كرده گر تيغ تو يك‌دم از ميان برخيزد * عصمت همه را ز خانمان برخيزد از بستر غم كه جاى بدخواه تو باد * برخيز سبك ور نه جهان برخيزد 297 ظهير الدّين سكزى اسمش امير ظهير الدّين نصير سيستانى از امراء و فضلا و شعراى آن ولايت ممتاز و مردى صاحب جاه و معالى بود وقتى از بلاد نيمروز به رسم رسالت به غور رفته و در حضرت سلطان غياث الدّين رسيده اداى رسالت كرد مورد الطافها شد صدر اجل فخر الدّين مبارك شاه غورى او را انعام وافر داد و در شكرانهء آن مدحها گفت طبع عالى داشته است آنچه از خيالات او حاصل شد منتخب آمد .